تبليغ

لينك باكس تبليغاتي

یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دانلود قسمت پنجاه و سوم سريال افسانه جومونگ براي موبايل

پنجاه و سومین قسمت سریال افسانه جومونگ یک نکته مهم دارد و آن هم بازگشت امپراطور به قدرت.

ژنرال هوک چی که بجای گوش دادن به فرمان تسو با فرمان امپراطور عازم گروه دامول شده و از جومونگ کمک میخواهد و جومونگ هم …

دانلود با حجم 35 مگابايت براي موبايل

پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دانلود قسمت پنجاه و دوم قسمت افسانه جومونگ - موبايل

دانلود پنجاه و دومین قسمت افسانه جومونگ به صورت كامل با فايل موبايل
اين قسمت مربوط به تاثیر عبادت جومونگ بر سرنوشت بویو دارد.

مردم بویو که علت خورشید گرفتگی را زیر سر طالع نحس تسو میدانند و سعی میکنند تا به این مطلب دامن بزنند ولی تسو هم که قدرتش را در معرض سقوط میداند دست به قتل عام مردم میزند و



حجم: ۳۶ مگابایت

دانلود با لینک مستقیم

سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تغيير زمان پخش جومونگ

از امزور سريال افسانه جومونگ سه شنبه ها و به جاي شنبه ها ، جمعه ها از شبكه 3 پخش ميشود !

دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بازي فلش سريال افسانه جومونگ

بازي فوق العاده سريال افسانه جومونگ
در اين بازي شما جومونگ هستيد و ميتوانيد با تسو مبارزه كنيد ، به شكار پرنده ها برويد ، تمرينات تيراندازي انجام دهيد و ...
اين بازي ساخت خودمه ( كوشا جنابي )
حجم بازي : 440 كيلوبايت





پس از بارگزاري كامل بازي ، ميتوانيد با سيو كردن صفحه ؛ بازي را بر روي كامپيوتر خود ذخيره ( دانلود ) كنيد

یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خلاصه قسمت پنجم سریال امپراطوری بادها - بخش دوم



خلاصه قسمت پنجم سریال امپراطوری بادها - بخش دوم


سریو به برادرش هامیونگ می گه ملكه می خواد از سانگا استفاده كنه تا یوجین ولیعهد بشه و بهش می گه برگرد به قصر اما هامیونگ میگه كارهایی دارم كه باید انجام بدهم و بعد بر می گردم

موهیول تو فكره معنی اون نقشه ای كه جاسوسه بهش داده چیه كه مارو می اد و راز نامه رو ژیدا می كنند كه میشه شاه تسو دهمین روز از دهمین ماه به هیونگ نیانگ می ره

وزیر یوری می اد و میگه سانگه و بقیه رئیسهای با بودجه جنگ علیه بویو مخالفند و می گویند نمی شه جنگ راه انداخت

یوری هم به هامیونگ می گه رئیسها موافق بودجه ی جنگ با بویو نیستند-هامیونگ هم میگه من مطمئنا موفق میشم ولی یوری بهش میگه دست از این خیالات بردار و به جولبون برگرد

سریو هم داره تمرین مهارتهای جنگی میكنه كه به مارو میگه اگه منو شكست بدی هواتو دارم

گویو هم باهاش میجنگه و حسابشو می رسه و بعد بهش میگه نمی دونم كی هستی اما هم خوشگلی هم فرزی

یكدفعه موهیول كه سریو رو می شناسه می اد و میگه اونو ببخشین و اون نمی دونست شما كی هستین شاهزاده خانم كه گویو بدبخت به خاك می افته و به شاهزاده خانم تعظیم می كنه

بعد مارو با موهیول می رن بازار تا یه شی تزئینی بخرند كه فروشنده میگه مال هوانگ نیونگ است و موهیول بهش میگه تو می دونی چیپاهیول كجاست؟ و فروشنده میگه چیپاهیول قلعه ای است كه قصر ما توش است

موهیول كه رمز نامه رو خوب می فهمه می ره و به هامیونگ میگه یه چیزی هست كه نشونتون ندادم و راز نامه رو بهش میگه

بعد به هامیونگ میگه شاه تسو تو مراسم تاجگذاری هوانگ نیونگ شركت میكنه و بهترین زمان برای كشتن اون است

بعد هامیونگ به گویو و موهیول میگه برید جولبون و مقدمات را اماده كنید و گویو می پرسه چیزی شده كه هامیونگ میگه باید تسو رو بكشیم

وساجا هم كه می ترسه برای شاه تسو اتفاقی بیافته نگرانه و به تسو میگه بهتره به این سفر نروید كه رئیس بایگانی بهش میگه من ژیش بینی همه چیز رو كردم و بهتره نگران چیزی نباشی تسو هم میگه من باید به هوانگنیونگ برم تا بتونم با هان مقابله كنم

موهیول و مارو هم یه شی زینتی برای هائه اپ گرفتن تا از زحماتش قدردانی كنن هائه اپ هم از دنیای بیرون ازشون می پرسه و اونا هم می گن بد نیست قشنگه

هامیونگ هم افرادش رو دور هم جمع می كنه و بهشون میگه می خواد چیكار كنه كه یكی از اونا میگه شما الان هیچ قدرتی ندارید و اگه شكست بخورید همه چیزتون رو از دست می دید و هامیونگ هم بهش میگه جون من ارزشی نداره و بهتر از جون سربازهای گوگوریو نیست

گویو بهش میگه ما الان سرباز در اختیار نداریم و هامیونگ هم بهش میگه باید از سربازهای پولكی استفاده كنیم و به خاطر نفرتی كه از تسو دارند با ما همكاری می كنند

موهیول می ره دنبال همون رفقاش كه حاضر بود به خاطرشون كشته بشه و پیشنهادشو بهشون می ده ولی طرف قبول نمی كنه و موهیول هم میگه اگه به شاهزاده كمك كنی زندگیت عوض میشه ولی طرف میگه باید فكر كنم

هامیونگ داره به افرادش تعلیم می ده كه این یارو می اد و میبینه و می ره به باگیوك میگه

باگیوك هم راه می افته تا خودش بره ببینه كه تو بین راه این دوتا اونا رو می بینن و موهیول به مارو میگه برو به شاهزاده خبر بده و منم سرگرمشون می كنم-موهیول یه سنگ به طرف باگیوك پرت می كنه و سربازا دنبالش می كنن

مارو هم به شاهزاده خبر می ده و اونا هم كاسه كوزه رو جمع می كنند و می رن

اینم وقتی می اد میبینه جا تره و بچه نیست-مشاورش بهش میگه حتما می خواد شورش كنه كه باگیوك میگه اون این طور ادمی نیست

اینا هم جلسه گذاشتن ببیننن باگیوك می دونه اونا می خوان چیكار كنند یا نه كه هامیونگ میگه باید از این فرصت استفاده كنیم و تسو رو بكشیم

یون به اردوگاه سایه های سیاه میره تا مجروحین رو درمان كنه كه دوجین رو می بینه-دوجین همونه كه عاشق یون است و خیلی دوستش داره-با هم گپ می زنند و حرفهای عاشقانه تحویل هم می دهند

هامیونگ و افرادش هم می رن سر راه تسو تا حمله رو اغاز كنند ولی دو تا مراقب می بینند كه موهیول با تیر و كمان میزنه می كششون به یاد پدر بزرگش جومونگ

شب رو استراحت می كنند تا فردا تسو رو بكشند كه هامیونگ می اد و با موهیول گپ می زنه و بهش می گه می ترسی كه موهیول میگه اره ولی باید بجنگیم

بعد موهیول میگه وقتی اون مردمو دیدم كه به بویو می بردند وجودم از خشم پر شد و هامیونگ میگه خشم انسان رو برای جنگیدن اماده میكنه اما تنها خشم ادم رو قوی نمیكنه بلكه یه چیز دیگه هم هست و باید خودت اون بفهمیو بعد یه گردنبند بهش میده و میگه این باعث میشه تیر مثل شیر غرش میكنه و بهش میگه تو باید تو این جنگ زنده بمونی و اگه زنده بمنی یادت می دم چطور ازش استفاده كنی

خلاصه قسمت پنجم سریال امپراطوری بادها - بخش اول



قسمت قبل دیدید كه موهیول و هامیونگ برای جاسوسی به بویو اومدند و موهیول اونجا یون رو دید ولی وقتی اومد خودشون به یون نشون بده سربازا اومدن و یون هم رفت-موهیول فكر كرد كه دستگیرش كردند و دنبالش راه افتاد.و به جون سربازا افتاد و حسابشون رو رسید و یون رو برداشت و فرار كرد

اما وقتی اومد به یون بگه كه خوبی یون یه چك گذاشت تو گوشش و بعد هم با بی اعتنایی رفت

موهیول هم كه نگرفته بود چی شده و به خودش بود كه یكدفعه سربازا دنبالش گذاشتن و بعد از یك تعقیب و گریز گرفتنش

این دختر خانم دختر بهترین و معتمد ترین وزیر تسو است كه حالا به پدرش مهمون شاه تسو هستند

خوب برگردیم سراغ موهیول كه تو زندانه و با یه زندانی بدحال رو برو میشه اون یارو هم خرش رو میگره و یه چیزی بهش میده و میگه اینو به یه بازرگان تو بویو بده و بعدش هم میمیره

تو این صحنه یكی می اد و به وسجا میگه كه اون جاسوس هوانگ نیونگ كه گرفته بودیم مرده و هیچ اطلاعاتی هم ازش بدست نیاوردیم

بعد خدمتكار یون بهش میگه با اون پسر دیوونه چیكار كنیم كه یون بهش میگه بیارینش پیش من و یون هم ازش می پرسه تو كی هستی و تو قلعه ی بویو چیكار می كنی-موهیول هم میگه چون از مرز رد شدم فرار كردم و به بویو اومدم

موهیول هم بهش میگه فكر كردم گرفتنت به همین خاطر فراریت دادم تا جبران خوبیهات رو بكنم اما این طوری بدتر شد

یون هم بهش میگه اینجا خونه ی تاك روك وساجای منطقه و عضو خانوادهی دربار است-و یون میگه اگه بخوای می تونم یه جا برات پیدا كنم كه موهیول میگه ژیش یه بازرگان تو بویو كار می كنم

موهیول بر می گرده و میبینه هامیونگ از جاسوسی برگشته و هامیونگ به ماهوانگ(بازرگانه)میگه باید بفهمم تسو می خواد كجا بره

بعد ماهوانگ ازش می پرسه برای چی می خوای بدونی كجا می ره؟كه هامیونگ میگه اگه الان تسو رو نكشیم دیگه نمی تونیم تسو رو بكشیم و ماهوانگ میگه امكان نداره كه هامیونگ میگه حتما یه راهی وجود داره

موهیول یاد اون زندانی می افته كه بهش گفته می خواسته تسو رو بكشه و موهیول ازش می پرسه مگه بویو با هوانگ نیونگ متحد نیستن؟ كه طرف بهش میگه شاه فعلی ما به خاطر خیانت تسو به قدرت رسید و من هم وزیر امنیت شاه قبلی هستم

موهیول هم می ره دنبال بازرگانه تا اون نامه رو بهش بده وقتی می خواد نامه رو بهش بده سربازا می ان و همشون رو دستگیر می كنند

تو این بین یكی از سربازا موهیول رو می شناسه و همه ی سربازا دنبالش می گذارند و یكدفعه هامیونگ و گویو جلوشون سبز میشن و جونشون رو نجات می دهند

این خانم هم یكی از جاسوسهای هوانگ نیونگ است كه می خواد استخر سونای تسو رو با زهر مسموم كنه كه وسجا شمشیر رو زیر گلوش میگذاره اما زنه كه می دونه چی قراره سرش بیاد با سم خودشو میكشه



بعد گویو از موهیول می پرسه اینجا چه خبره و برای چی سربازا دنبالت بودند؟ و مارو میگه یكدفعه الكی دنبالمون گذاشتن بعد ماهوانگ میگه جاسوسهای هوانگ نیانگ می خواستند تسو رو بكششند و به خاطر همین سربازا دارند همه جا رو می گردند و باید فرار كنیم و بعدش هم از اونجا می روند

تو راه برگشت به گوگوریو یه گروه رو می بینند كه دارند برده های گوگوریو رو به بویو می برند

موهیول هم كه رفتار بد سربازا با برده ها رو می بینه غیرتی میشه و می خواد بره نجاتشون بده كه گویو بهش میگه می خوای چیكار كنی و ما حریف همه ی اونها نمیشیم و هامیونگ هم میگه من باید اینها رو نجات بدهم

بعد به سربازا حمله می كنند و همشون رو می كشند و برده ها رو ازاد می كنند

بعد از اینكه اونا رو نجات میده میگه من ولیعهد گوگوریو هستم و بیشتر از این نمی تونم كاری براتون بكنم اما قول می دم تاوان كارهاشون رو پس بدهند

بعد هامیونگ به دیدن خانوادهی درباری می ره و با هم شام می خورند و برادر كوچك هامیونگ بهش میگه چرا به قصر بر نمی گردی و هامیونگ هم میگه من به خاطر بدی كه به پدر كردم تبعید شدم-بعدش هم سریو یه كمی سر به سر ملكه می گذاره و بهش كنایه می زنه

بعدش یوری به هامیونگ میگه شنیدم به كشور هان رفتی و هامیونگ میگه به اونجا نرفتم و موهیول رو احضار می كنه تا اطلاعاتی كه از بویو رو به دست اورده براش بیاره كه یوری میگه این پسر همونی نیست كه تو غار جومونگ بود؟ و هامیونگ میگه فعلا به من خدمت میكنه






بعد هامیونگ نقشه ها و اطلاعاتی رو كه از بویو به دست اورده رو به یوری میده و مسیر رفت و
اومد تسو رو بهش نشون میده

بعد یوری اونو به اتاق خودش می بره و بهش می گه تو واقعا وارد كمپ سایه های سیاه شدی؟ و هامیونگ هم میگه اره و اون سایه های سیاهی كه من دیدم از حیوون هم بدتر هستند و میگه ممكنه همون بلایی كه به سر كشور هوانگ نیونگ در اوردند به سر كشور ما هم در بیاورند

بعد به یوری میگه به من سرباز بدید تا اونو بكشم و میگه اگه تسو رو بكشم به خاطر اینكه وارثی نداره تو كشورش حرج و مرج به پا میشه و دیگه سرشون به خودشون مشغول میشه

یوری با درخواست هامیونگ مخالفت میكنه و میگه من خودم منتظر یه فرصت هستم تا این كار رو بكنم اما الان نمیشه و ملكه هم این حرف ها رو می شنوه و پیش سانگا می ره و میگه ما نباید بگذاریم تسو رو بكشه وگرنه دوباره ولیعهد میشه

ادامه دارد به شرطی كه نظر بدهید

خلاصه ی قسمت چهارم امپراطوری بادها(جومونگ 2 )




خلاصه ی قسمت چهارم امپراطوری بادها(نوه جومونگ)


در قسمت قبل دیدید كه جومونگ و افرادی رو كه قاچاق می كردند رو سربازان بویو گرفتند و به عنوان جاسوس تحت شكنجه قرار گرفتند-در همین حین قهرمان قصه ی ما موهیول عشق خودش رو می بینه و بی خبر از همه جا كه این دختر خانم شاهزاده خانم بویو است.این دختر اسمش یون است و به خاطر دل رحمیش داوطلبانه به مجروحین كمك می كنه

هامیونگ تصمیم می گیره كه برادر عزیزش رو نجات بده

سربازای بویو هم به یون می گویند وقتت رو با درمان این جاسوسها تلف نكن ما همشون رو می كشیم

به یون هم می گویند عوض اینكه به دشمن كمك كنی به خودمون كمك كن

یون هم میگه الان شاه یوری تو بویو است و نباید كاری كنی كه روابط بدتر شود اونم جوشش میگیره و به سربازش میگه بكششون

این خاك بر سرها هم نمی دونند می خواهند بكشنشان و چرت و پرت تحویل هم می دهند

فرمانده به سربازش میگه سرشون رو بزن و قیافه موهیول هم این طور میشه

موهیول هم جوانمردیش گل میكنه و میگه من جاسوسم و اینها فقط قاچاقچی هستند و نكششون و ببخششون

ولی رئیسه میگه فرقی نمیكنه كه جاسوس یا قاچاق چی باشید چون از مرز رد شدید باید كشته بشوید كه یكدفعه یه سرباز می اد و میگه سربازهای گوگوریو حمله كردند

اینا هم از فرصت استفاده می كنند و فرار می كنند

رئیس قاچاقچیها هم از كار موهیول خوشش می اد و گردنبند موهیول رو كه قبلا ازش گرفته بود بهش میدهد

تو یه صحنه هامیونگ كم میاره و رئیس سربازها می خواد از پشت خنجر بزنه كه موهیول حسابشو می رسه و جون برادرش رو نجات میده

شاه یوری و تسو كه با هم پیمان برادری بستند یه جشن ترتیب دادند و تسو میگه بویو و گوگوریو از الان برادرند و به سلامتی هم شراب می نوشند

بعد تسو میگه می خواهم با برادر زاده ام مسابقه بدهم و اماده ی نبرد می شوند

بعد میگه چطوری بجنگیم كه یوری شمشیر رو انتخاب می كنه و بعد چند دقیقه ای با هم می جنگند و یوری مصلحتی می بازه

بعد در حالی كه دارند خوش و بش می كنند خبر كارهای هامیونگ در مرز رو می اورند و تسو دستور میده شاه یوری و همراهانش رو محبوس كنید

این وزیر تسو هم داره زیراب یوری رو میزنه و میگه باید یوری رو همین الان بكشیم و جنگ رو شروع كنیم

تو گوگوریو گویو به هامیونگ میگه كه این دو تا باید تنبیه بشوند كه هامیونگ میگه برشون گردونید به غار

تو راه گویو بهشون میگه داریم میریم غار كه موهیول میگه هر تنبیهی باشه رو قبول می كنم ولی به غار برنگردیم كه گویو یه چك بهش میزنه و میگه انگار هنوز نفهمیدی چیكار كردی؟

خوب ادامه رو تو پست بعدی براتون می گذارم-اگه نظر بدهید با جدیت به خلاصه نویسی ادامه می دهم

هائه اپ هم كه نمی دونه باید با اینها چیكار كنه به هامیول میگه صورتت زخمی شده و هامیول هم از شرمندگی نمی تونه سرش رو بالا بیاره

تو قصر بویو یوری رو می برن ژیش تسو و تسو میگه من بهت اعتماد دارم –یوری هم میگه ژس برای چی منو زندانی كردی و تسو هم ماجرا رو براش میگه كه یوری میگه امكان نداره و دروغه و تسو میگه من خودم دوبار تحقیق كردم

تسو به یوری میگه در حالی كه تو اینجایی برای چی اون اینكار رو كرده-لابد می خواد مردنتو ببینه؟بعد هم با كلی چیز كه بار یوری میكنه ازادش میكنه و یوری رو بدجوری خوار میكنه

اینم كه نمی دونه برای چی هامیونگ نجاتش داده می اد و از هائه اپ می پرسه چرا منو نجات داده اونم میگه شاهزاده هامیونگی كه من می شناسم دل رحم است و عاشق مردمش به همین خاطر تو رو نجات داده

یوری به گوگوریو بر می گرده و با یه چهره ی غضبناك به هامیونگ كه به استقبالش اومده نگاه میكنه و بعد 3 تا چك بهش می زنه و دلیل كارش رو می پرسه ولی هامیونگ هیچ چی نمیگه

همه متعجب شدند و دنبال این هستند كه ببینند برای چی هامیونگ این كار رو كرده از جمله ژسر خونده ی سانگا

یوری و وزرا جلسه می گذارند و یوری میگه هامیونگ ولیعهد كشور است و اگه قرار باشه از این جور كارها انجا بده كشور از بین می رود و مقام ولیعهدی رو ازش میگیره مقام لرد جولبون رو به باگیوك ژسر خونده ی سانگا از مخالفهای سر سخت خودش می دهد

یوری به معبد جومونگ می رود تا دعا كند و یوری یه دوری تو غار می زنه و نقاشی های غار رو نگاه میكنه و بعد می پرسه كی این نقاشی ها رو كشیده و موهیول خودشو نشون میده و میگه من این نقاشی ها رو كشیدم و یوری هم میگه بهش پاداش بدهید

بعد وقتی از ارامگاه بر می گردند یوری از هامیونگ می پرسه می دونی سر اون بچه چی اومد كه هامیونگ میگه اونو به یه كشاورز دادم و دیگه اونها رو ندیدم بعد یوری بهش میگه برای محاتفظت از خودت تو رو از سلطنت دور كردم

اینم همسر یوری است كه زن خرتر از این تا به حال ندیدم كه با دشمن شوهرش یكی بشه و ضد اون بخواد نقشه بكشه و اخرش هم همه چیزش رو از دست بده-فعلا خوبیش گل كرده و به سانگا میگه كه از وزرا بخواه كه از یوری بخواهند هامیونگ رو ببخشند

سانگا هم می دونه چی تو سر زن یوری هست و از این اتفاقات ژیش اومده خوشحال است و میگه به زودی اتفاقات خوبی برای بیریو قوم ما می افته

هامیونگ هم حالا ولیعهد نیست و تو فكره چطوربه بویو ضربه بزنه و میگه می خواد به كشورهای همسایه سفر كنه و چیزهای زیادی یاد بگیره اما در اصل می خواد به بویو بره و دشمنش رو بررسی كنه

هامیونگ با گویو به غار میره و می بینه موهیول داره با مارو تمرین شمشیر بازی می كنه گویو هم میگه به خاطر شما ولیعهدی رو از شاهزاده گرفتند-بعد دنبال هامیونگ میرند

بعد هامیونگ به هائه اپ میگه می خوام حالا دنیا رو به موهیول نشون بدهم و با موهیول راهی دنیای تازه می شوند

هامیونگ به هامیول و مارو میگه می دونید داریم كجا می رویم كه مارو می گه به كشورهان كه هامیونگ میگه داریم به بویو می رویم و من می خواهم به قلب دشمن نفوذ كنم

بعد میگه باید از الان ناشناس سفر كنیم و برای اینكه تمرینی كرده باشیم به موهیول میگه به من بگو برادر و موهیول هم میگه برادر و هامیونگ هم میگه نمی دونی شنیدن این كلمه چقدر كیف داره

بعد هامیونگ و موهیول یه گپ دوستانه با هم می زنند و هامیونگ از ارزوهاش میگه و یه گردنبند به موهیول میده و میگه یه روزی استفاده از این گردنبند رو بهت نشون می دهم

بعد وارد بویو می شوند و تو بازار شروع به گشت زنی می كنند كه یكدفعه موهیول همون دختر پزشكه رو میبینه و یاد اونروزهاش می افته و می ره دنبالش اما گمش میكنه

اینجا هم بازار برده فروش هاست كه دارند برده می فروشند و هامیونگ یكی از اون برده فروش ها رو می شناسه و مارو رو می فرسته تا كمی سر به سر اون بگذاره اینا هم مارو رو می گیرند و پیش اربابشون می ارند و اربابه می خواد پدر "مارو" رو در بیاره كه هامیونگ می اد و میگه فقط داشتم سر به سرت می گذاشتم

بعد بهش میگه باید كمكم كنی تا اطلاعات درباره ی بویو و مخصوصا سایه های سیاه پیدا كنم(همون گروهی كه به غار جومونگ حمله كرده بودند) كه بازرگانه میگه نمیشه و سخته و هامیونگ میگه وقتی شاه شدم جواب خوبیهاتو می دهم

بعد به صورت كارگر وارد كمپ سایه های سیاه می شوند و اخر شب به محل تمرین سایه های سیاه می روند كه دارند كار به سموم رو یاد می گیرند و روی ادمهای زنده ازمایش می كنند

تو خونه ی بازرگانه اون برده ای كه خریده بودند مریض میشه و همون دختر پزشكه(یون) می اد و نجاتش می ده و موهیول هم زاغ سیاشو می زنه

بعد در حالی كه یون داره مریض ها رو درمان می كنه سربازها می ایند و یون هم با اونها می ره و موهیول هم كه فكر میكنه اون دستگیر كردند ددنبالشون راه می افته و میره